این خاطره رو که توی یک وبلاگ خوندم رو میذارم اینجا تا بخونید خیلی قشنگه :
----------------------------------------
لی لی (مامان علی) : تشریف بیارین صبحانه.
علی (3 سال و نیم سن داره علی) : ثَب کنین برم این خاموشَرو رو بذارم رو ثاخَث بثینه الان میام!
لی لی: باشه, بدو!
با با (بابای علی) : چی گفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
لی لی: منظورش اینه که بره پرنده آبی تیرشو بزاره رو درختش و بیاد!
با با : ربطش به اونی که گفت چی بود؟
کسی میدونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خودم میگم!
چند روز پیشش دو تا پرنده هاش دستش بودن آورد آبی روشنو نشون داد و گفت مامان این چه رنگیه؟ گفتم آبی روشن. هنوز اون یکی رو من نگفته بودم گفت: آهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان اینم آبیه خاموشه! با خوشحالی فرار کرد و رفت!
------------------------------------------
بر گرفته از وبلاگ :
http://thithode.persianblog.ir/post/7/