خوش آمدید، مهمان - لطفا برای ثبت نام اینجا و یا برای ورود اینجا را کلیک کنید.
باشگاه تکنولوژی فکر و مشاوره آنلاین سکوت تنهایی من « عمومی « شعر وادب « داستانهاي كوتاه و جذاب انگليسي با ترجمه فارسي(تقويت زبان انگليسي)
صفحه: [1]
  ارسال به دوستان  |  چاپ صفحه  
نويسنده موضوع: داستانهاي كوتاه و جذاب انگليسي با ترجمه فارسي(تقويت زبان انگليسي)  (دفعات بازدید: 62 بار)
0 کاربر و 1 مهمان درحال دیدن موضوع.
baran
مدیر انجمن ها
یه دنگ از سایت به نامشه
****

امتیاز: 88
تعداد ارسال: 2250



ديدن مشخصات
« : 09 اسفند 1388,ساعت 22:06:30 »

در اين تاپيك داستانهاي كوتاه انگليسي رو با ترجمه فارسي قرار بدهید تا هم كمكي براي تقويت زبان انگليسي باشه و هم اموزش داستان نويسي



I was walking down the street when I was accosted by a particularly dirty and shabby-looking homeless woman who asked me for a couple of dollars for dinner.


در حال قدم زدن در خیابان بودم که با خانمی نسبتا کثیف و کهنه پوشی که شبیه زنان بی خانه بود روبرو شدم که از من 2 دلار برای تهیه ناهار درخواست کرد.


I took out my wallet, got out ten dollars and asked, 'If I give you this money, will you buy wine with it instead of dinner?'


من کیف پولم را در آوردم و 10 دلار برداشتم و ازش پرسیدم اگر من این پول را بهت بدم تو مشروب بجای شام می خری؟!


'No, I had to stop drinking years ago' , the homeless woman told me.


نه,من نوشیدن مشروب را سالها پیش ترک کردم,زن بی خانه به من گفت.


'Will you use it to go shopping instead of buying food?' I asked.


ازش پرسیدم آیا از این پول برای خرید بجای غذا استفاده می کنی؟


'No, I don't waste time shopping,' the homeless woman said. 'I need to spend all my time trying to stay alive.'


زن بی خانه گفت:نه, من وقتم را یرای خرید صرف نمی کنم من همه وقتم را تلاش برای زنده ماندن نیاز دارم.


'Will you spend this on a beauty salon instead of food?' I asked.


من پرسیدم :آیا تو این پول را بجای غذا برای سالن زیبایی صرف می کنی؟


'Are you NUTS!' replied the homeless woman. I haven't had my hair done in 20 years!'


تو خلی!زن بی خانه جواب داد.من موهایم را طی 20 سال شانه نکردم!



'Well, I said, 'I'm not going to give you the money. Instead, I'm going to take you out for dinner with my husband and me tonight.'


گفتم , خوب ,من این پول را بهت نمیدم در عوض تو رو به خانه ام برای صرف شام با من و همسرم می برم.


The homeless Woman was shocked. 'Won't your husband be furious with you for doing that? I know I'm dirty, and I probably smell pretty disgusting.'



زن بی خانه شوکه شد .همسرت برای این کارت تعصب و غیرت نشان نمی دهد؟من می دانم من کثیفم و احتمالا یک کمی هم بوی منزجر کننده دارم.


I said, 'That's okay. It's important for him to see what a woman looks like after she has given up shopping, hair appointments, and wine.'



گفتم:آن درست است . برای او مهم است دیدن زنی شبیه خودش بعد اینکه خرید و شانه کردن مو و مشروب را ترک کرده است!







There once was a little boy who had a bad temper. His father gave him a bag of nails and told him that every time he lost his temper, he must hammer a nail into the back of the fence.

The first day, the boy had driven 37 nails into the fence. Over the next few weeks, as he learned to control his anger, the number of nails hammered daily gradually dwindled down.

He discovered it was easier to hold his temper than to drive those nails into the fence.

Finally the day came when the boy didn’t lose his temper at all. He told his father about it and the father suggested that the boy now pull out one nail for each day that he was able to hold his temper. The days passed and the boy was finally able to tell his father that all the nails were gone.

The father took his son by the hand and led him to the fence. He said, “You have done well, my son, but look at the holes in the fence. The fence will never be the same. When you say things in anger, they leave a scar just like this one.

You can put a knife in a man and draw it out. It won’t matter how many times you say I’m sorry the wound is still there. A verbal wound is as bad as a physical one.”




زمانی ،پسربچه ای بود که رفتار بدی داشت.پدرش به او کیفی پر از میخ داد و گفت هرگاه رفتار بدی انجام داد،باید میخی را به دیوار فروکند.
روز اول پسربچه،37 میخ وارد دیوارکرد.در طول هفته های بعد،وقتی یادگرفت بر رفتارش کنترل کند،تعداد میخ هایی که به دیوار میکوبید به تدریج کمتر شد.
او فهمید که کنترل رفتار، از کوبیدن میخ به دیوار آسانتر است.
سرانجام روزی رسید که پسر رفتارش را به کلی کنترل کرد. این موضوع را به پدرش گفت و پدر پیشنهاد کرد اکنون هر روزی که رفتارش را کنترل کند، میخی را بیرون بکشد.روزها گذشت و پسرک سرانجام به پدرش گفت که تمام میخ ها را بیرون کشیده.پدر دست پسرش را گرفت و سمت دیوار برد.پدر گفت: تو خوب شده ای اما به این سوراخهای دیوار نگاه کن.دیوار شبیه اولش نیست.وقتی چیزی را با عصبانیت بیان می کنی،آنها سوراخی مثل این ایجاد می کنند. تو میتوانی فردی را چاقو بزنی و آنرا دربیاوری . مهم نیست که چقدر از این کار ،اظهار تاسف کنی.آن جراحت همچنان باقی می ماند.ایجاد یک زخم بیانی(رفتار بد)،به بدی یک زخم و جراحت فیزیکی است





Jack worked in an office in a small town. One day his boss said to him, 'Jack, I want you to go to Manchester, to an office there, to see Mr Brown. Here's the address.'

Jack went to Manchester by train. He left the station, and thought, 'The office isn’t far from the station. I'll find it easily.'

But after an hour he was still looking for it, so he stopped and asked an old lady. She said, 'Go straight along this street, turn to the left at the end, and it's the second building on the right.' Jack went and found it.

A few days later he went to the same city, but again he did not find the office, so he asked someone the way. It was the same old lady! She was very surprised and said, 'Are you still looking for that place?'

جك در شهر كوچكي در يك اداره كار مي‌كرد. روزي رييسش به او گفت: جك، مي‌خواهم براي ديدن آقاي براون در يك اداره به منچستر بروي. اين هم آدرسش.
جك با قطار به منچستر رفت. از ايستگاه خارج شد، و با خود گفت: آن اداره از ايستگاه دور نيست. به آساني آن را پيدا مي‌كنم.
اما بعد از يك ساعت او هنوز به دنبال آن (اداره) مي‌گشت، بنابراين ايستاد و از يك خانم پير پرسيد. او (آن زن) گفت: اين خيابان را مستقيم مي‌روي، در آخر به سمت چپ مي‌روي، و آن (اداره) دومين ساختمان در سمت راست است. جك رفت و آن را پيدا كرد.
چند روز بعد او به همان شهر رفت، اما دوباره آن اداره را پيدا نكرد، بنابراين مسير را از كسي پرسيد. او همان خانم پير بود! آن زن خيلي متعجب شد و گفت: آيا هنوز دنبال آن‌جا مي‌گردي؟
خارج شده است

صفت گذشته در انسان صادق نیست
                                      چون انسان جاریست
baran
مدیر انجمن ها
یه دنگ از سایت به نامشه
****

امتیاز: 88
تعداد ارسال: 2250



ديدن مشخصات
« پاسخ #1 : 09 اسفند 1388,ساعت 22:08:29 »

John lived with his mother in a rather big house, and when she died, the house became too big for him so he bought a smaller one in the next street. There was a very nice old clock in his first house, and when the men came to take his furniture to the new house, John thought, I am not going to let them carry my beautiful old clock in their truck. Perhaps they’ll break it, and then mending it will be very expensive.' So he picked it up and began to carry it down the road in his arms.
It was heavy so he stopped two or three times to have a rest.
Then suddenly a small boy came along the road. He stopped and looked at John for a few seconds. Then he said to John, 'You're a stupid man, aren't you? Why don't you buy a watch like everybody else?

جان با مادرش در يك خانه‌ي تقريبا بزرگي زندگي مي‌كرد، و هنگامي كه او (مادرش) مرد، آن خانه براي او خيلي بزرگ شد. بنابراين خانه‌ي كوچك‌تري در خيابان بعدي خريد. در خانه‌ي قبلي يك ساعت خيلي زيباي قديمي وجود داشت، و وقتي كارگرها براي جابه‌جايي اثاثيه‌ي خانه به خانه‌ي جديد، آْمدند. جان فكر كرد، من نخواهم گذاشت كه آن‌ها ساعت قديمي و زيباي مرا با كاميون‌شان حمل كنند. شايد آن را بشكنند، و تعمير آن خيلي گران خواهد بود. بنابراين او آن در بين بازوانش گرفت و به سمت پايين جاد حمل كرد.
آن سنگين بود بنابراين دو يا سه بار براي استراحت توقف كرد.
در آن پسر بچه‌اي هنگام ناگهان در طول جاده آمد. ايستاد و براي چند لحظه به جان نگاه كرد. سپس به جان گفت: شما مرد احمقي هستيد، نيستيد؟ چرا شما يه ساعت مثل بقيه‌ي مردم نمي‌خريد؟
خارج شده است

صفت گذشته در انسان صادق نیست
                                      چون انسان جاریست
baran
مدیر انجمن ها
یه دنگ از سایت به نامشه
****

امتیاز: 88
تعداد ارسال: 2250



ديدن مشخصات
« پاسخ #2 : 27 اسفند 1388,ساعت 12:06:02 »

Kiss


A very beautiful woman was walking on the roof of a building and she fell down.
> On her way falling down, an American man caught her.
> She said: 'Oh thank you, you saved my life; I'll do ANYTHING for you...'
> The man said: 'Okay then, kiss me.'
> She said: 'You PIG!! NEVER!!'
> So he said:'FINE!' and he dropped her down....
> So she's falling and screaming...
> Suddenly a German man caught her in the air from his balcony.
> She said:'Oh thank you, you saved me; I'll do anything that you ask...'
> The guy said: 'Fraulein, kiss me.'
> She replied: 'Oh you nasty pig!!! NEVER!'
> So the man said: 'Fine!!!' and he also dropped her down again.
> She's falling and thinking that it was better if she kissed one of those men and now she's going to die.
> Suddenly, a man caught the woman from his balcony.
> She said: 'Oh thank you, you saved my life, I'll kiss you!!'
> The man replies: "Astaghfar Allah" and dropped her!!!!!!!


زنی بسیار زیبا در حال راه رفتن روی پشت بام بود که ناگهان از پشت بام به پایین پرت شد.
هنگامی که داشت به پایین سقوط میکرد یک مرد آمریکایی وی را گرفت.
زن گفت: خیلی از شما متشکرم شما زندگی مرا نجات دادید. من حاضرم هر کاری برای شما انجام دهم....
مرد گفت: "خوب پس مرا ببوس"
زن جاب داد: تو یه حیوونی! هرگز!
مرد گفت:بسیار خوب و او را رها کرد......


او به پایین میرفت و فریاد میزد...
ناگهان مردی آلمانی او را از داخل بالکن خانه اش گرفت
زن گفت:خیلی متشکرم شما جان مرا نجات دادید .هر کار بگویید من انجام میدهم...
مرد گفت:" خوب پس مرا ببوس"
زن گفت: تو یک خوک کثیفی! هرگز!
پس مرد گفت:بسیار خوب و او را رها کرد.


او به پایین میرفت و در این فکر بود که که به یک کدام از آن مردان بوسه ای میداد تا اینکه زنده بماند.


ناگهان مردی از بالکن خانه اش زن را گرفت.


زن گفت: خیلی از شما متشکرم. شما جان مرا نجات دادید پس من شما را میبوسم!!


مرد جواب داد: "استغفر الله"
و او را رها کرد!!!!!!!!
خارج شده است

صفت گذشته در انسان صادق نیست
                                      چون انسان جاریست
arta
مدیر کل سایت
یه دنگ از سایت به نامشه
*****

امتیاز: 80
تعداد ارسال: 2111

مدیر کل سایت


ديدن مشخصات WWW
« پاسخ #3 : 08 فروردين 1389,ساعت 13:20:57 »

خیلی بامزه بود.
خارج شده است

خردمند شدن را به فردا موكول نكنيد؛ شايد خورشيد فردا هرگز برنيايد.
arta
مدیر کل سایت
یه دنگ از سایت به نامشه
*****

امتیاز: 80
تعداد ارسال: 2111

مدیر کل سایت


ديدن مشخصات WWW
« پاسخ #4 : 08 فروردين 1389,ساعت 13:21:57 »

نسترن خانم داستانهای کوتاهتون ته کشید؟
خارج شده است

خردمند شدن را به فردا موكول نكنيد؛ شايد خورشيد فردا هرگز برنيايد.
نستـرن
مدیر انجمن ها
یه دنگ از سایت به نامشه
****

امتیاز: 61
تعداد ارسال: 3453


کارشناس شیمی


ديدن مشخصات
« پاسخ #5 : 08 فروردين 1389,ساعت 13:26:10 »

آخه خوب داستانهای کوتاهی که موجود هست اونقدر ها هم زیاد نیست! اونم داستانهایی که ترجمه فارسی داشته باشه و توی وب هم نوشته شده باشه ، ولی خوب اگر داستان جدیدی که توی سایت نداشته باشیم رو ببینم میگذارم بازم .
خارج شده است

هیچ چیز ِ عالم مهم‌ تر از دانستن این نیست : که تو فلان نقطه‌ ای که نمی‌دانیم ، فلان برهّ ‌ای که نمی‌شناسیم گل سرخی را چریده یا نچریده؟!
arta
مدیر کل سایت
یه دنگ از سایت به نامشه
*****

امتیاز: 80
تعداد ارسال: 2111

مدیر کل سایت


ديدن مشخصات WWW
« پاسخ #6 : 08 فروردين 1389,ساعت 13:29:57 »

ممنون.
خارج شده است

خردمند شدن را به فردا موكول نكنيد؛ شايد خورشيد فردا هرگز برنيايد.
رضا
مدیر کل سایت
یه دنگ از سایت به نامشه
*****

امتیاز: 74
تعداد ارسال: 3976


مدیر کل سایت


ديدن مشخصات WWW
« پاسخ #7 : 08 فروردين 1389,ساعت 13:32:18 »

مرسی باران خانم.
خارج شده است

خدا به انسان دو چشم ولی یک زبان عطا کرده است, تا دو برابر آنچه را که میگوید به چشم ببیند.
خوشبختی پروانه است. اگر او را دنبال کنید از شما می گریزد ولی اگر آرام بنشینید، روی سر شما خواهد نشست
baran
مدیر انجمن ها
یه دنگ از سایت به نامشه
****

امتیاز: 88
تعداد ارسال: 2250



ديدن مشخصات
« پاسخ #8 : 08 فروردين 1389,ساعت 22:08:38 »

خواهش میکنم
خارج شده است

صفت گذشته در انسان صادق نیست
                                      چون انسان جاریست
monireh
یه دنگ از سایت به نامشه
*****

امتیاز: 17
تعداد ارسال: 730



ديدن مشخصات
« پاسخ #9 : 02 مرداد 1389,ساعت 21:29:42 »

خیلی جالب بودن
خارج شده است

انسان ها وقتی همدیگر را دوست دارند ....زیبا تر از همیشه اند.
صفحه: [1]
  ارسال به دوستان  |  چاپ صفحه  
 
پرش به :